تبليغاتX
این جامعه ماست...
مجید سلطانی نایینی
سازمان استاندارد ایران در اطلاعیه‌ای از بررسی صد نمونه از برنج‌های وارداتی به کشور خبر داد.
 

 براساس تصمیمات مسئولان رده بالای کشوری، تعداد صد نمونه از برنج‌های موصوف از مبادی ورودی و همچنین از سطح بازارهای مختلف کشور ازجانب بازرسان استانی تهیه و در اختیار متخصصان ذیربط وزارتخانه‌های بهداشت و درمان، بازرگانی، جهاد کشاورزی و سازمان استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران برای انجام آزمایشهای تکمیلی و نهایی قرار گرفته است.

  اداره کل روابط عمومی و امور بین الملل سازمان استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران در اطلاعیه با اعلام این خبر افزوده است: نتایج حاصله در اولین فرصت ازجانب مراجع ذیصلاح در چند روز آینده اعلام خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 7:52  توسط مجید سلطانی نایینی | 
مردى شخصى را كشته بود. خانواده مقتول شكايت نزد حاكم بردند. او دستور داد قاتل را در اختيار پدر مقتول گذارند تا به حكم قصاص او را به قتل رساند، پدر مقتول دو ضربت سخت بر آن مرد زد و يقين به مرگ او نمود ولى چون رمقى از حيات داشت، كسان وى از او پرستارى كردند و مدارا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل يافت. پدر مقتول روى او را در بازار ديد تعجب كرد و چون نيك شناخت، گريبانش را گرفت و نزد حاكم آورد. او براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگيرند. قاتل از على(ع) استغاثه نمود آن حضرت فرمود: اين چه حكمى است كه بر اين مرد مى كنى؟

حاكم گفت: يااباالحسن اين شخص قاتل پسر اوست و به حكم «النفس بالنفس» بايد كشته شود. حضرت فرمود آيا مى شود كسى را دو بار كشت؟ او متحير ماند و سكوت كرد.
آنگاه على(ع) به پدر مقتول گفت: مگر قاتل پسرت را با دو ضربه نكشتى؟ عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجدداً او را نكشم خون پسرم هدر مى شود!
على (ع) فرمود: در اين صورت بايد آماده شوى اول به قصاص دو ضربتى كه به او زدى او هم دو ضربت به تو بزند، آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!
پدر مقتول گفت: يا اباالحسن آيا قصاص از مرگ سخت تر است و من از اين موضوع درگذشتم. آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط مجید سلطانی نایینی | 
يكى از علماى يهود نزد والى آمد و گفت: آيا تو جانشين پيامبر اين امت هستى؟ او گفت: آرى. يهود گفت كه ما در تورات ديده ايم كه جانشينان پيامبران در ميان امت آنان، دانشمندترين آنان است. پس مرا آگاه كن كه خداى تعالى كجاست، آيا در زمين است يا در آسمان؟
او گفت: او در آسمان و برعرش است. يهودى گفت در اين صورت زمين از وجود خدا خاليست و بنا به قول تو در جايى هست و در جايى نيست.
والى برآشفت و گفت: از نزد من دور شو وگرنه تو را مى كشم! يهودى در حال تعجب از اين سخن از نزد وى دور شد. در همين حال على(ع) از مقابل او عبور كرد و فرمود: اى يهودى، آنچه پرسيدى و آن چه در پاسخ شنيدى من مى دانستم. ما مى گوييم خداى عزوجل جا و مكان را آفريد و براى او جا و مكانى نيست و بالاتر از اين است كه مكانى او را در برگيرد بلكه او هر آن چه را كه در مكان است فراگرفته است و چيزى وجود ندارد كه از حيطه تدبير او بيرون باشد و براى تأييد صحت آن چه گفتم از كتاب خود شما خبر مى دهم و اگر دانستى كه درست است آيا ايمان مى آورى؟
يهودى گفت: آرى
فرمود: آيا در بعضى كتاب هاى خود نديده ايد كه روزى موسى بن عمران نشسته بود، ناگاه فرشته اى از جانب شرق نزد او آمد و موسى از او پرسيد از كجا آمدى؟ گفت: از جانب خداى عزوجل و فرشته اى از سوى مغرب سوى او آمد. موسى بدو گفت از كجا آمدى؟ گفت از نزد خداى عزوجل. آنگاه فرشته ديگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم و از نزد خداى عزوجل آمده ام و سپس فرشته اى ديگر آمد و گفت از زمين هفتم و از جانب خداى عزوجل آمده ام. موسى(ع) گفت: منزه است آن خدايى كه جايى از او خالى نيست و به همه جا نزديك است. يهودى گفت: گواهى مى دهم كه اين سخن حق است و باز گواهى مى دهم كه تو سزاوارترى به جانشينى پيامبرت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:43  توسط مجید سلطانی نایینی | 

زنان خیابانی، فاحشه هایی که فاحشه نیستند

مجید سلطانی ـ واقعا هرچقدر میخواستم در اینباره چیزی ننویم دلم راضی نشد قرارهچند تایی گزارش و مصاحبه در مورد زنان خودفروش و خیابانی بنویسمتا حداقل دوستان نگن که مگه میشه آدم تو جامعه باشه و این چنین چیز واضح و مبرهنی و نبینه.؟ مصاحبه پایین تنها یک قسمت از این روایت طولانی است.


متن مصاحبه
زن خیابانی : بزن کنار من پیاده میشم اینجا

مصاحبه کننده : واقعا چه اشکالی داره؟

زن خیابانی : نه بزن کنار من پیاده میشم. ( خنده) فکر کردی من یه مرد هستم ؟

مصاحبه کننده : واقعا شما چی فکر می کنید ؟

زن خیابانی : دیوانه ( خنده) من همینجا پیاده می شم

مصاحبه کننده : یه زره بالاتر

زن خیابانی : (عصبانی) بهت میگم من رو اینجا پیاده کن

مصاحبه کننده : من دیدم که شما از اون بنز پیاده شدین

زن خیابانی : (عصبانی) بزن بغل. ماشین از اینجا رد نمیشه. بزن بغل من رو همین جا پیاده کن

مصاحبه کننده : من پیادتون می کنم. شما هر جا مقصدتون باشه من پیادتون می کنم

زن خیابانی : من مقصد ندارم. من رو همین جا پیاده کن

مصاحبه کننده : واقعا چرا این کار رو می کنی؟

زن خیابانی : بابا ولمون کن. (به حالت مسخره) واقعا چرا این کار رو میکنی؟ چی کار باید بکنم؟

مصاحبه کننده : نه واقعا چرا این کار رو میکنید؟ من شما هارو گاهی توی خیابون

زن خیابانی : ( حرف راقطع می کند) چرا شما هیچوقت نمیاید همین سئوال رو از خودتون بپرسید ؟ چرا نکنید؟ ها ؟ چرا نکنید ؟ ( با عصبانیت) شوهر کردی؟ شوهر کردی ؟ شوهر کردی؟

مصاحبه کننده : آره شوهر دارم

زن خیابانی : شوهر کردی (خنده). دوست داره نه ؟

مصاحبه کننده : ای، یه زندگی می کنیم دیگه

زن خیابانی : بهت مبگه خیلی دوست دارم؟

مصاحبه کننده : آره. اینجوری حالا تو فکر کن

زن خیابانی : ببین من حالا به کسی نمیگم ها؟ تو رختخواب ؟ ها ؟ زنگ میزنه میگه عزیزم آره آره میام. شب میام خونه. میبوسمت دوستت دارم. دوستت دارم و میگه و قطع میکنه. اکثرشون میگن دوستت دارم ها. اکثرشون میگن

مصاحبه کننده : یعنی میگی دروغ میگن دیگه مردا ؟

زن خیابانی : میگم به من ( با تعجب) تو رختخواب با من

مصاحبه کننده : این که خیلی طبیعیه ، توی خیلی از مردای ما هست

زن خیابانی : آره دیگه. میخوای بیاد شب باهات باشه و بهت بگه که دوست داره

مصاحبه کننده : حالا مردا اینجورین. تو چرا این کار رو میکنی ؟

زن خیابانی : من راضیم از کارم

مصاحبه کننده : ببینن، تو یه زنی، منم یه زنم

زن خیابانی : نه، نه تو اینطوری نگو من یه زنم توهم یه زنی. تو یه زن ابلهی، من یه زن عاقلم

مصاحبه کننده : چرا اینجوری فکر می کنی؟

زن خیابانی : شما فکر می کنید که ما احمقیم. از خودشون می پرسن ( با مسخره) : چرا این کارا رو می کنن ؟ (جدی) من میدونم شرایطم چیه حالا تو بشین مسخره کن، دلسوزی کن، ارشاد کن. میدونی اصلا برام مهم نیست. اصلا دوست دارم

مصاحبه کننده : با مردایی که هم آغوششون می شی، بهشون وابسته نمیشی؟ دوست نداری که یه علاقه، عشق و علاقه ای بوجود بیاد و بعد باهاشون هماغوش بشی ؟ این نیاز رو نداری؟

زن خیابانی : چی داری میگی تو ؟ این نیاز رو داشتم. حالا دیگه از نیازبندی زیاد. ببین . شماها مشکلتون اینه که همون به مرداتون آویزونید بنده خداها. آویزون شوهرتی. میدونی . آویزون شوهرتی که نیاز تو رو برطرف کنه. چرا وابسته ای . کافیه که بفهمی شوهرت رفته با یکی دیگه. من نمیدونم شوهرت چقدر دوست داره؟

مصاحبه کننده : یعنی تو میگی که

زن خیابانی : میخوای من حرف بزنم دیگه. گوش کن دیگه. کافیه بفهمی که شوهرت رفته با یکی دیگه

مصاحبه کننده : برا همین باعث شد که تو شروع کردی این کار رو ؟ آره ؟
(سکوت)

زن خیابانی : (بسیار آرام و متفکرانه) نه، ( آه می کشد)، واقعا فکر نکن آه می کشم از اینکه ...... از اینکه چقدر بد بخت بودم اون موقع ها. فکر نکن آه می کشم برای الانم ها .اصلا به خاطر این چیزها نیست. به خاطر اینه که اون موقع چقدر بد بخت بودم. می گفت تا عمر دارم تویی و تو. صبح بیدار میشدم با یادش ....

مصاحبه کننده : شوهرت بود ؟

زن خیابانی : قرار بود شوهرم بشه. صبح بیدار میشدم با یادش. میفهمی. اون موقع اونقدر احمق بودم به تعلق داشتن فکر می کردم. بهش میگفتم عزیزم من فقط متعلق به تو ام و اون هم می گفت عزیزم تو فقط متعلق به منی و من هم فقط متعلق به تو. می فهمی ؟

مصاحبه کننده : الان با کسی دوست نیستی؟

زن خیابانی : ها ( فرافکنی می کند)

مصاحبه کننده : الان راحت تر زندگی می کنی ؟

زن خیابانی : ها، راحتم. بدون هیچ نیازی. شماها بد بختین. شماها کافی مرداتون بهتون یه چیزی بگن بهتون بر بخوره یا یه شب باهاتون نخوابن. من میدونم دیگه. ما برامون اتفاقی نمی افته ها. فکر نکن. ما خرجمونه. مرده باهامون نخوابه، فوقش پوله، اما شما بد بختین.

مصاحبه کننده : یعنی میری کارت رو انجام میدی ، پولت رو می گیری و میای. به هیچ کدوم از اینها هم نیاز نداری

زن خیابانی : نه نه . یه چیزی بگم.

مصاحبه کننده : یعنی تو میگی به هیچ موجودی وابسته نمی شی؟

زن خیابانی : مگه من احمقم من. مگه من مثل تو ام

مصاحبه کننده : با خودت قرارداد بستی دیگه. همبستر شی و یه پولی بگیری و باز دوباره

زن خیابانی : ببین عین یه.. یه بده بستون می مونه . تو فکر میکنی نداری ؟

مصاحبه کننده : یعنی چی ندارم ؟

زن خیابانی : بده بستون. از کجا خریدی این گردن بندتو؟ کی برات خریده ؟

مصاحبه کننده : شوهرم

زن خیابانی : حتما اون شبم که خرید ...

مصاحبه کننده : میخوای بگی زندگی معامله هست ، آره ؟

زن خیابانی : من کاری ندارم. ولی شما هم دارید بده بستون می کنید. شما ها عمده فروشید و ما خرده فروش ( خنده )

مصاحبه کننده : بچه داری؟

زن خیابانی : نه بچه ندارم

مصاحبه کننده : شاید اگه نمیدونم میتونستی حامله بشی

زن خیابانی : نه حامله شدم. حامله شدم . حامله میشیم

مصاحبه کننده : کورتاژش میکنی؟

زن خیابانی : آره ( سکوت) من اینجا پیاده می شم. انوجا هم وایسادن. همینجا خوبه. خداحافظ

مصاحبه کننده : به سلامت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:2  توسط مجید سلطانی نایینی | 

عشق يعني « همت » و يک دل خدا
توي سينه اشتياق کربلا


عشق يعني شوق پروازي بزرگ
در هجوم زخم‌هاي بي‌صدا


عشق يعني قصة عباس و آب
در « طلاييه » غروب آفتاب


عشق يعني چشم‌ها غرق سکوت
در درون سينه، اما انقلاب


عشق يعني آسمان غرق خون
در شلمچه گريه‌گريه.... تا جنون


عشق يعني در سکوت يک نگاه
نغمة انا اليه راجعون


عشق يعني در فنا نابود شدن
در ميان تشنگان ساقي شدن


عشق يعني در ره دهلاويه
غرق اشک چشم، مشتاقي شدن


عشق يعني حرمت يک استخوان
يادگار از قامت يک نوجوان


آنکه با خون شريفش رسم کرد
بر زمين، جغرافياي آسمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:46  توسط مجید سلطانی نایینی | 

 

 

مجید سطانی ـ خیلی وقت میگذرد که به استقبال شهدا در میدان آزادی رفته بودم تازه  اول نوجوانی بود . میعادگاه ما با شهدا میدان آزادی جایی که محل تمام اتفاقات مهم در شهر تهران است.

 

وقتی رسیدم جمعیت مشتاق و مظطرب آن موقع هیچکدام از این احساس را بدرستی درک نمیکردم در دلم یک هیجان و ترس مملو از آرامش وجود داشت.

 

افراد مختلف در این بین بچشم میخوردند جانبازانی که بر روی صندلی چرخ دار نشسته بودند و گریه میکردند زنان و مادرانی که با گریه به استقبال گمشدگان میگشتند و من که در این میان دنبال نمیدانم ها میگشتم .

 

چه چیزی من را به اینجا کشانده بود؟ نوجوانی 12 ساله تنها در میان این جمعیت و ترس نزدیک شدن به یکی از این تابوت ها که با پرچم خوش رنگ ایران مزین شده بود. ناگهان دیدم  هر کسی با خودکار چیزی روی تابوت ها مینویسد شاید این نکته در ذهنم جرقه زد که این کار برای چیست؟

 

خواندن دست نوشته ها برایم دریای کنجکاوی بود انگار برایم راهرویی در بین این همه جمعیت باز شد آرام آرام به طرف تابوت ها حرکت کردم دستم را به ارامی روی یکی از آنها گذاشتم روی تابوت از پلاستیک های ضخیم پوشانده شده بود اولین جمله ای که توجه مرا جلب کرد ان بود:

انتقام سیلی زهرا را بگیرید.

 

ناگهان چشمم به نوشت های دیگر خورد: شفاعت ما را هم بکنید،التماس دعا،و جمله ایی که هیچکدام تکراری نبود. سربازی که بالای کامیون ایستاده بود مرا نگاه میکرد و بغضی گلویش را گرفته بود .

 

ناگهان از فشار جمعیت از تابوت دور شدم و باز هم بحالت عادی برگشتم کمی به خودم آمده بودم و به اطرافم نگاه کردم مردمی که بیرون میدان ازادی بودند و ما را نگاه میکردند و ما که درون این مهمانی بودیم .انگار از همان موقع یک ندایی به من گفت : این نگاه ها را تا پایان زندگی فراموش نکن.

 

نگاه افرادی که بیرون از جمعیت بودند همانند تماشاگران و افرادی بود که ما را دیوانه میپنداشتند و شاید هم جزو کسانی که برای جامعه مانند آفت هستیم و ما هستیم که باعث جنگ و فقر و فساد شده ایم.

 

این نگاهها پس از 13 سال هنوز هم برایم زنده است باز هم انگار یاد شهدا بودن جرم است و انگار اصلا این اتفاقات رخ نداده است و تمام این چیزها خواب و خیا ل بود....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:39  توسط مجید سلطانی نایینی | 

مجید سلطانی ـ میدانی چرا فکه را« قتلگاه » مي گويند؟؟! يک سرزمـين پهنـــــاور از رمل و ماســـه، با چند تا تپه ماهـــور. نيروها بيــــن دو تپه پناه گرفته بودنـد که دشمن محاصره شــــان کرد. شيار پر از مــين والـمر بود و آتش دشمـــن هم تمامـي نداشـــت. بچــه ها سه روز مقاومت کردند، بدون آب در بدترين وضعيت تشنگي. و سر انجام قتل عام شدند.

 

ناگفته هاي فکه زياد است و يکي از آنها، نحوه شــهادت اسرا و مجروحين است. گروه تفـــــحص در فکه به سيم هاي تلفني رسيدند که از خاک بـــــيرون زده بود. رد سيــم ها به يک دســــــته از شهدا مي رسد که که دســت و پايشان با همين سيم ها بســـته شده بود، و ما چه مي دانــيم در حال احــــتزار زنده به گور شدن چه معني دارد... اين دسته از شهدا زنده به گور شده بودند.

اجساد مطهري هم کشـــف شد که معلوم بود قبل از شهادت آنها را آتـــــش زده اند... قبل از شـهادت آنها را آتش زده اند...

از گردان حنظله مي داني؟؟؟ اگر آري چقدر ؟ سيـــــصد نفر در داخل يکي از کانال ها محـــاصره شدند وبا تشـــــــنگي مفرط، با آتش مستقيم دشــمن به شهادت رســــــيدند. در آن موقعيت عراقي ها با بلندگو از بچه ها مي خواستند که تسليم شوند، ولي در جواب با آخرين رمق صداي «الله اکبر» مي شنيدند.

 

در يادداشت هاي باقي مانده از يکي از شهيدان گردان حنظله مي خوانيم:

 

«امروز روز پنجم است که در محاصره هستيم. آب را جـــيره بندي کرده ايم. نان را جيره بنــــــدي کرده ايم. عطــش همه را هلاک کرده است، هـــمه را جز شهدا، که حالا کنارهم در انتــــــهاي کانال خوابيده اند. ديگر شــــهدا تشنه نيستند. فداي لب تشنه ات پسر فاطمه(س)»

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:8  توسط مجید سلطانی نایینی | 
یه چند وقتیه دلم میخواد از اون قالب خبری ویادداشت و گزارش و نمیدونم قائده و اصول بیام بیرون و واسه خودم بنویسم نمیدونم اصلا این قوانین دست و پاگیر و کی گذاشته که نمیدونم لید باید این خصوصیاتو داشته باشه اگر تیتر از اینقدر کلمه بیشتر بشه لولو میاد و تمام چیزی و که نوشتی میخوره.

من تو زندگیم یه استاد دارم که قط بهم میگه بنویس میگم بابا آخه چی بنویسم مگه همینجوری میشه نوشت؟؟؟

گفت: عزیز من شما بنویس چیکار داری؟!  واقعا وقتی آدم بیرون از قائده و قانون مینویسه قلمش که نه کیبورد رایانش مثل یه سمند میتازه.

اون سمند که نه منظورم همون اسب تاریخی بود که زرد تاکسیشم نه خود اسبه بابا شما هم که همه چیز و انتقادی میبینید.

مشکل ما آدما اینجاست که زیادی پاگیر قواعد و قانون هایی میشیم که خودمون وضع کردیم وفقط خودمون از اون پیروی میکنیم نه هیچکس دیگه.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 6:49  توسط مجید سلطانی نایینی | 
 

به بهانه فتح خرمشهر

خیلی دلم میخواست بمناسبت فتح خرمشهر مطلبی بنویسم و حداقل من هم سهم کمی در این میان داشته باشم.بهانه اش زمانی بدستم آمد که به عکس حاج ابراهیم همت در اتوبان به دقت نگاه کردم و این ترافیک مثال زدنی شهر تهران برای یک بار هم که شده برایم سودمند بود.

در آن لحظه آرام برای خودم متن بنر را زمزمه کردم: حاج محمد ابراهیم همت ، فرمانده لشکر پیروز محمد رسول الله ( ص ) .

ناگهان احساس غرور سراپای وجودم را فرا گرفت در آن« لحظه که مست غرور شدم ناگهان بغضی غریب گلویم را فشرد هرچقدر بدنبال دلیلش گشتم غرورم کمرنگ تر میشد.انگار همین دیروز بود که مردم از آزادی خرمشهر خیابان ها را غرق شادی کرده بودند شیرینی و هلهله در تمام فضای شهر پیام پیروزی میداد. اما دیگر از آن حال و هوا خبری نبود امروز حتی کمتر کسی جرات نگاه کردن به تصویر شهید همت را ندارد.

بهرحال امروز 3 خرداد سالروز فتح باشکوه خرمشهر است روزی بزرگ برای تمام ایرانیان شاید سزاوار نباشد که ینه بار هم انتقاد کنیم و در عوض باید برسم ادب هم که شده یادی از بزرگ مردان جبهه های حق علیه باطل کرد.

بسم رب الشهدا و صدیقین

سلام و درود بر شهیدان این مرز وبوم کسانی که جان خود را برای دفاع از این سرزمین فدا کردند.سلام بر شهید قنوتی روحانی که در لباس روحانیت  تا آخرین لحظه شهادت حسرت دیدن درد را بردل دشمن گذاشت و پیکر مثله شده اش که پر از زخم های شکنجه شیطان صفت های بعثی بود مانند چراغ هدایتی  در روزهای آغازین جنگ مسیر را به شیر مردان ایران نشان داد  ، سلام بر محمد جهان آرا فرمانده دلیر خرمشهر که این فتح بی نام او بی معناست.

سلام بر شهید محمد ابراهیم همت فرمانده لشکر پیروز محمد رسول الله (ص) که درعملیات خیبر بارها نشان داد که بحق راه پیشوای خود امیر المومنین (ع) را بدرستی طی کرده است.

سلام و درود خدا بر شهید باکری که تنها بعد از شهادتش طعم خوابیدن را چشید و پیکر پاکش در آبهای اروند آرام گرفت . درود خدا برشهید محمود کاوه که ماندن در کردستان وجنگ با منافقین را به رفتن خانه خدا ترجیح داد و حضورش در جبهه های غرب طنین مرگ را بر دل دشمنان ایران میافکند.

شهیدان تیز پرواز نیروی هوایی بابایی،اردستانی،دوران و تمامی تیزپروازانی که از آسمان مقدس ایران زمین صیانت کردند.و همانند عقاب تا ابد در اوج ماندند.

سلام و درود بر سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی که به دقت هر چه تمام تر به توصیف و نگهداری آثار پر ارزش دفاع مقدس پرداخت.

                                                                                 روحشان شاد و راهشان پررهرو باد           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:30  توسط مجید سلطانی نایینی | 

 

 

خبرنگاری، رسالتی فراموش شده

 

مجید سلطانی ـ چند شب پیش در برنامه مرد دوهزار چهره به زیبایی محیط مطبوعات نشان داده شد جلسات شبانه برای برکناری یک مربی و بالا بردن همان انسان بشکل کاملا غیر حرفه ای، همگی واقعیت محیط مطبوعات را نشان داد و تمامی کسانی که در مطبوعات حضور دارند به این نکته اذعان دارند که مطبوعات یکی از کثیف ترین محیط های شغلی است.

 

پس از بازی ایران عربستان که قرار شد عیدی مناسبی به ایرانیان سر مست از شادی عیدی که هیچ چیزش شبیه عید نبود داده شود، برد یک بر صفر ایران برعربستان به شکل عجیبی با باخت عوض شد این در حالی است که مردم غیور و همیشه در صحنه در ورزشگاه ازادی فراموش کرده بودند که تیم ملی برای شخص خاصی نیست و بجای اینکه نام بازیکن بی تعصبی که برای بازی در تیم ملی هزار شرط و شروط میگذارد در استادیوم طنین انداز شود باید یک صدا نام ایران را فریاد باید زد.

 

واقعا نمیدانم این غیرت و تعصب از نوع ایرانی کجای دنیا وجود دارد که بجای تشویق تیم  ملی کشور اسم ها و القاب در استادیوم شنیده میشود.بارها در ورزش ایران دیده شده است افرادی براحتی بالا رفتند و از ان راحت تر فردای آنروز پایین کشیده میشوند و تمام اینها به لطف دوستان همکار ماست که اسم خود را خبرنگار گذاشته اند که بسیاری از این افراد را میشناسیم که در حرف زدن عادی مشکل داشتند تا چه رسد به کار و تهیه خبر در سیمای یک کشور .

 

برکناری علی دایی هم دور از انتظار نبود به این دلیل که این جزو آداب و رسوم ما ایرانی هاست که به قول معروف با یک قوره سردیمان میشود و با یک مویز هم از گرما آتش میگیریم. آیا کسی در ایران هست که ارزش های ورزشی علی دایی را منکر باشد؟ جسارت علی دایی مانند مایلی کهن کار دستش داد مگر دایی نمیدانست که اینجا جای دروغگو هاست نه وطن پرستان.

 

مگر در ایران کسی جرات دعوت بازی کنانی مانند میثم بائو، اشجاری، احسان حاج صفی و... را داشت و از آن طرف بازیکنان بی غیرت و خود فروخته ای را مانند علی کریمی که تا همین چند سال پیش جز یک پا دو پا چیزی از فوتبال نمیدانست و با دریبل زدن چند تا عرب و تایلندی او را جادوگر نامیدیم و از او بت ساختیم کسی که با رابطه ای مختلف برادرش را در پرسپولیس جا کرد و قبل از این که به آلمان برود حتی قدرت دویدن را نداشت اینها واقعیت های است که ما فراموش نمیکنیم آقای کریمی بهتر است شما هم خود را به فراموشی نزنید.

 

ایران همان بهتر که در مقابل تیم های عربی بازنده باشد تا افراد بی غیرتی لباس تیم ملی را بر تن کنند و ناجی آن باشند تمام دنیا علی دایی را به عنوان آقای گل جهان میشناسد و براستی این علی دایی نیست که به احترام نیاز دارد که این ما ایرانیان غیور هستیم که خیلی وقت است که غیرت را فراموش کرده ایم و هنوز نمیدانیم چه کسی دلسوز و چه کسی خائن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 10:49  توسط مجید سلطانی نایینی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به تمام کسانی است که با نگاهی متفاوت به جامعه و مشکلات آن نگاه میکنند و سعی در بهبود روزافزون جامعه دارند.

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشیو موضوعی
اجتماعی
پیوندها
نقد فیلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM